تاريخ : سه شنبه 31 تير 1393 | 11:27 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

پرهام وقتی کوچیک تر بودمحبت

مکان: نیشابور- خونه ی دایی محمود(دایی بابا امیر)- عکاس: ناهید خانممحبت





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 31 تير 1393 | 10:56 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

جناب پرهام یه روز صبح از خواب بیدار شده و فرمودند: دیشب خواب بد دیدم مامان!

من: الهی قربونت برم ولش کن خواب بوده

پرهام: مگه نگفتی اگه بسم الله بگم خواب بد نمی بینم؟

من: خب آره درسته دیشب نگفتی؟

پرهام: هان فک کنم آروم گفتم خدا نشنید!خطابغل

 

دیروز ظهر من در حال غش کردن بودم از خواب! هی به پرهام می گفتم: پسرم جان مادرت بخواب ولی ایشون نمی خوابید. براش قصه گفتم که بخوابه ولی نخوابید. قصه های ما هم که 5-10 دقیقه نیست که کم کم باید 15 دقیقه تا 1 ساعت طول بکشه!خواب آلود...بعد از کلی قصه و حرف و شعر دیگه خودم رو بدون عذاب وجدان زدم به خواب.

پرهام منو بیدار کرده و فرمودند: مامان من می خوام بخوابم چشمهام رو هم می بندم ولی چشمهام می گن ما به قصه احتیاج داریم!خندونک

یعنی اون احتیاجه منو کشته!درسخوان

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 29 تير 1393 | 16:00 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

اوایل تیرماه- زنجان- خانه ی خاله ی من. پرهام در کنار عشقش! خاک و بیلخندونک

پرهام در خارج از تهران- سادات محله- ویلای خاله لیلا- خاله ی پرهام

پی نوشت: ببخشید یه سوال فنی داشتم!راضی از بین 100 و خرده ای بازدید کننده ی عزیز فقط 2-3 نفر ما رو دوست دارند یا نظر می گذارند؟ همه خاموش همه بی صدا همه بی ردپا!متنظرخطا





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 تير 1393 | 22:03 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

پرهام خسته قبل از خواب: مامان قبل از این که من به دنیا بیام تو دوستی داشتی؟( قبلا که این سوال رو پرسیده بود جواب داده بودم خب آره داشتم و پرهام گریه کرده بود!) با توجه به تجربه ی کسب شده گفتم: نه نداشتم!

پرهام: پس خاله ها چی بودند؟

من: خواهرانم بودن نه دوستانم!

پرهام: پس دایی ها چی؟

من: برادرانم بودن نه دوستانم!

چند لحظه بعد؛ دیدم پرهام سرش رو از روی بالش برداشته و چشماش خیس از اشکه! گفتم: چی شده عزیزم ؟ چرا گریه می کنی؟

پرهام: ( با گریه ی جانسوز) آخه دلم باهات می سوزه!

من: چرا؟

پرهام: آخه قبل از اینکه من به دنیا بیام خیلی تنها بودی!خطا

من:سوتدلخورغمناک





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 تير 1393 | 21:45 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

روز جمعه دوباره همراه با گروه طبیعیت گردی سفرهای اقای کرم رفتیم بیرون از شهر. این بار روستای قدیمی دیزباد. البته مجبور شدیم روزه نگیریمدلخور. به همه مون خوش گذشت. این دفعه بابای پرهام هم بود.

بچه ها در حال درست کردن کلاژ با وسایل طبیعی. محمد قائم پناه و سیمین خانم کاظمی هم توی عکس هستند. این عزیزان از مسئولین برگزاری تورند.

 

 

بابا امیر و پرهام  درحال درست کردن آتش به وسیله ی ذره بین و نور آفتاب. ذره بین یکی از هدایای ما به پرهام در روز جشن پایان سال بود. آتش قشنگ کوچولویی درست کردند.

 

پرهام و کیمیا- خواهر پرهام!- و سباستین( همسفر آلمانی ما). سباستین خیلی آروم و باحیا بود.

اینم یک عکس دسته جمعی. روستا درست پشت سرمونه.

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 تير 1393 | 21:41 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

تهران که رفته بودم تصمیم گرفتم با هم کلاسی های قدیمی ام بریم دیدن دکتر بهار. با بچه ها تماس گرفتم و یه عده ای از نزدیکانم رو هماهنگ کردم. به درخواست دوستان به آقایون هم گفتیم که البته کسی نیومد! دوست داشتیم دکتر گلستانیان رو هم ببینیم و چون همسر ایشون بیمارند بهتر دیدیم دکتر گلستانیان تشریف بیارن منزل دکتر بهار. خلاصه روز 29 خرداد 5شنبه به منزل دکتر بهار که توی یک برج قشنگ با محوطه ای عالی بود رفتیم. آزاده درزی عزیز زحمت کشید و از طرف همه دو تا هدیه ی خوشگل گرفت دستش واقعا درد نکنه چون عالی بودند. چند تا عکس هم گرفتیم. صلاح ندیدم عکس ها رو بگذارم چون احتمال می دم بعضی ها راضی نباشند. فقط برشی از یه عکس رو اینجا می گذارم.

پرهام کنار دکتر بهار و دکتر گلستانیان. دو مرد بزرگ که منت زیادی بر سر فیزیک ایران دارند. سایه شون مستدام. امیدوارم پرهام شبیه این بزرگ مردان روزگار بشه.

 

 

این عکس رو پرهام گرفت. راستش منو با عکاسی اش شرمنده کرده بود! هی می گفت دکتر اینور دکتر اونور...اینجا خوب نبست اینجا خوبه....دکتر گلستانیان و دکتر بهار هم با مهربانی بسیار حرفش رو گوش می کردند. اول سه تایی ایستاده بودیم که پرهام گفت باید جدا جدا بایستیم! عکسی که با دکتر بهار گرفته دستش لرزیده!





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 تير 1393 | 17:48 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

زنجان- گزل دره- خانه باغ عمه فاطمه.

 

شاهرود- پارک آبشار





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 تير 1393 | 21:51 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

من و پرهام در خانه ی اجدادی- زنجان- گزل دره( بخش مرکزی باغ حلی)- تیر 93





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 14 خرداد 1393 | 0:06 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

پرهام هی می گفت: اینو بخر...اونو بخر....راضی اش کردم که از بعضی موارد چشم پوشی کنه. داشتیم دوتایی از خرید برمی گشتیم که ایشون فرمودند: مامان چرا هرچی می گم برام نمی خری؟...گفتم: آخه بعضی چیزها رو نباید خرید بعضی چیزها رو بعدا خرید!...اصلا مجاب نشد و گفت: ولی من خیلی اسباب بازی می خوام. گفتم: اوووه تو که خیلی اسباب بازی داری! من بچه بودم فقط دو سه تا اسباب بازی داشتم. گفت: چی داشتی؟ (می خواست آمار بگیره ببینه من اطلاعات درست دادم یا نه؟!درسخوان)...من: یه عروسک. یه سماور زغالی. چند تا وسیله ی کوچولوی آشپزی...پرهام: همین!؟ خب چرا مامانی برات نمی خرید؟تعجب...من: اون موقع ها که من کوچولو بودم مامان باباها خیلی برای بچه هاشون اسباب بازی نمی خریدند. ایشون در کمال بی تفاوتی فرمودند: خب می خواستی دیرتر به دنیا بیایی!غمناک...آقا ما منکوب شدیم کلا رفتیم پی کارمون!خطا

پرهام حدود 300 تا یا بیشتر سی دی داره. یه بار اصرار داشت-البته این بار کاملا تکرارشونده است!- دوباره سی دی بخریم. گفتم: حالا اینا رو نیگا کن بعدا. بیشتر سی دی های جناب عالی فقط برای پرتاب استفاده می شه نه دیدن....اصلا می دونی من بچه بودم حتی یه سی دی هم نداشتم!دلخور اصلا اصلا باورش نشد....هی می گفت: یه دونه هم نداشتی؟ بابا هم نداشت؟...ترسو...فکر کنم با خودش فکر کرده ما چقدر بیچاره بودیم!خطا

 

داشت میوه می خورد گفت: مامان بیا با من انگور بخور. گفتم الان نمی خورم بعدا. نمی دونم چرا یه دفعه بغض کرد و گفت: دوست دارم بخوری الان بخوری چون دلم باهات می سوزه!خطا...من: آخه چرا؟گیج..پرهام با بغض: نمی دونم چرا دلم باهات می سوزه!دلشکسته...من:بغلولی خدایی یه دفعه بهم تلقین شد دلم برای خودم الکی الکی سوخت!غمناک

از خواب بیدار شده بود. گفت: مامان آدم مامان نداشته باشه فقط بابا داشته باشه خوبه؟..گفتم: نه چطور؟...گفت: آخه من دیشب خواب دیدم تو نیستی فقط بابا هست....(این خواب تحت تاثیر فیلم شاهد بود که پسرکوچولویی با پدرش سوار قطار بودند و پسرک به خانومی گفت: من مامان ندارم!...پرهام این صحنه رو دید!) ...الهی بگردم چقدر اذیت شده. ...کاش ما کمی مراقب دیدنی ها و شنیدنی ها باشیم و غصه ی الکی به بچه ندیم. خدایا منو ببخش.





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 خرداد 1393 | 23:40 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

1- اسم دوستهای خیالی پرهام رو یه بار نوشته بودم ولی چون این پست درباره ی اسم نوشته می شه دوباره می نویسم: سعید-محبوب ترین و فعال ترین دوستدلخور- قالی!؛ محمود و شویی! دقت شود که شویی و قالی برادرند!خندونک ریحانه هم هست.

2- چند وقت پیش پرهام به من گفت: مامان می شه منم مثل خیلی ها اسمم توی خونه با اسمم توی پرونده هام بیرون فرق داشته باشه؟!!قهر گفتم: خب باشه! ...ایشون فرمودند: من خودم یه اسم انتخاب کردم: جواد پرهام!دلخورگفتم: مادر جان! خب فقط جواد باشه کافیه. مثل بابا که امیر صداش می کنیم ولی اسمش فرامرزه. تو هم جواد باش ولی پرهام صدات بزنیم. فرمودند: نخیر!تعجب...البته خیلی زود فراموش شد! ...فکر کنم توی جو قرار گرفته بود یه نظری داد بچه ام!چشمک

3- تا حالا چند بار ازمن پرسیده پرهام یعنی چی؟ چرا اسم منو پرهام گذاشتین؟...منم هربار توضیح می دم ولی دوباره می پرسه!...

4- امروز به من گفت: من شتیدم که شهرزاد جون گفت حسام. ....اسم یکی از دوستای من حسامه, گفته باشم!...(گفته باشم! دقت کنید!)...گفتم: باشه دیگه!دلخور

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 شهريور 1392 | 11:51 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

یک غذایی من بسازم چل کیلو لپ دریاری!از خود راضی

 

پرهام آشپز نی نی شکموها!

اگه می خواهید این آشپز ما براتون یه غذای خوشمزه بپزه بهش رای بدید!مژه





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد