به نام خدا

من یه سری نقاشی می کشیدم و پرهام از روی اونها نقاشی می کشید. کار جالبی شد!درسخوان

 

 

 

 

 

این هم تصویری از رنگ کردن لاستیک ها توسط پرهام و من! در مدرسه ی طبیعت. یه روز خیلی سرد!

 

 

 

البته لاستیک ها اول اینطوری بودند! یعنی خاکی و بی رنگ. ما دو تا رو رنگ کردیم. اونی که الان جلوی پرهامه و دیگری که ایستاده است. کارمون خوب بود!چشمک



تاريخ : پنجشنبه 27 آذر 1393 | 11:46 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

از مهد برمی گشتیم. طبق یک سنت همیشگی! بعد از عبور از کوثر 15 باید از خیابان رد شده و سری به سوپرمارکت بامدا بزنیم یک عدد سی دی کارتون به علاوه ی چند قلم خوراکی و مایحتاج و لایحتاج بخریم و بریم خونه. اون روز موقع برگشتن از فروشگاه بامداد پرهام به من با ناراحتی و معصومیت گفت: مامان من می دونم با خریدن سی دی پولت کم می شه و دیگه نمی تونی چیزی بخری....منم خوشحال شدم که به به عجب عاقل شده پسر!

که یه مرتبه پرهام شروع کرد به بلند بلند گریه کردن...من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و گفتم: مامان حالا خیلی مهم نیست خودت رو ناراحت نکن خب دیگه کمتر سی دی بخر...

ولی ایشون می دونید چی فرمودند؟...پرهام : مامان من اشتباه کردم باید بریم سی دی بازی بخریم!...چون من سی دی کارتون زیاد دارم!...باید بریم....بریم.....و هی گریه کرد....منم تصمیم گرفتم جدی باشم بنابراین برنگشتم که سی دی بازی بخریم. تا خونه های های گریه کرد!....

من کلی دچار سرخوردگی ناشی از ذوق زدگی شدم!غمناک



تاريخ : پنجشنبه 6 آذر 1393 | 22:16 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

داشتیم ناهار می خوردیم؛ جناب پرهام یه جورایی ناراحت بود! -خدا عالمه از چی- ...هی می زد به پهلوی راست من و پشتم...اونقدر که دردم گرفته بود و حتی لقمه توی دهانم به زهر تبدیل شد!...بهش گفتم: نزن کلیه و کبدم رو داغون کردی....بابا امیر هم عصبانی شد و گفت: تو خیلی این بچه رو لوس کردی!

فردا وقت ناهار.من: پرهام بیا ناهار بخور.

پرهام:- با ناراحتی ساختگی و غم الکی در صدا!- نمی یام!

من: چرا؟

پرهام: آخه کبدم درد می کنه!

من و بابا امیر:درسخوانسوت



تاريخ : پنجشنبه 6 آذر 1393 | 22:09 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

نوشته بودم که هفته ی قبل تهران بودیم؛ خواهرم-لیلا خانوم- و من داشتم حرف می زدیم لیلا گفت: علی جمع کردن رو خودش فهمیده. یعنی مفهوم جمع رو یه جورایی کشف کرده. بعد قرار شد علی به یه سری سوالات جواب بده. مثلا دو به علاوه ی 2. 5 به علاوه ی7. 50 به علاوه ی 50. 24 به علاوه ی 30. حتی بلد بود که بزرگترین عدد بی نهایته! البته اینو از مامانش که دکتری ریاضی داره یادگرفته بود. لیلا می گفت علی حتی مفهوم زیر صفر رو هم یه جورایی متوجه شده. چون تفریق کردن رو که تمرین می کرده-برای خودش!- برگشته به مامانش گفته که 5منهای 4 چی می شه؟ خواهرم گفته منفی 1. علی متوجه نشده. خواهرم گفته خب خودت چی فکر می کنی؟ ایشون فرموده که از یک هم کمتره ولی نمی دونم چیه....علی اقای ما از پرهام 5 ماه و 3 هفته بزرگتره ولی پرهام دلش می خواد که خودش از علی بزرگ تر باشه بنابراین وقتی توانایی علی رو در جمع و تفریق کردن دید ناراحت شد. گریه کرد که چرا من بلد نیستم؟...ارومش کردیم که خب علی تمرین کرده تو هم تمرین کنی یاد می گیری- البته دیگه دلسردش نکردیم که علی پسر لیلای نابغه است و تو پسر من!- ...شب داشتم بهش غذا می دادم که برگشت گفت: مامان می خوای بگم 1 به علاوه ی 1 چند می شه؟ من گفتم: آره حتما ...بگو....ایشون فرمودند: می شه 1! من گفتم: نه مادرجون می شه 2. نق زد که: نه من می خوام که 1 باشه!درسخوان...گفتم: مادر اینا قانون داره...الکی که نیست...پرهام خان اخم کرد که: نه هرچی من می گم!متفکر....من در آن لحظه به یاد شاگردان عزیزی افتادم که با حل و بسط بعضی از مساله ها فیزیک رو منفجر می کنن!عینک



تاريخ : پنجشنبه 22 آبان 1393 | 23:50 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

امروز دوباره رفتیم مدرسه ی طبیعت. این بار چون امیر کلاس داشت با همکارم خانم سعیدی و پسر نازنینش آریا و دختر دوستش آتوسا خانم رفتیم. ساعت 10 صبح تا 1 ظهر. خیلی خوش گذشت.

پرهام با اصرار زنجیر هاپو کوچولویی رو که تازه به مزرعه اومده بود گرفت. بچه ها خیلی باهاش ورمی رفتند. ولی پرهام تمایلی به دست زدن نداشت. البته تحت تاثیر بقیه قرار گرفته بود و اومد پیش من و گفت: می شه به دمش دست بزنم؟ کثیف که نیست! گفتم: دست نزنی بهتره. اونم رفت و زنجیر رو با اصرار و پادرمیانی گرفت. سیمین جون بهش گفته بود که اگه باهاش حرف بزنه حرفش رو می فهمه. پرهام هم هی بهش می گفت: بیا اونم می رفت نزدیکش. چیزی که نمی گفت می ایستاد. تجربه ی جالبی برای پسر کوچولو بود.

 

 

یه قسمت تقریبا بیشتر بچه ها شروع کردند به شمشیر بازی با چوبها و نی ها. سیمین و ایلیا و پرهام رو می بینید.

 

 

 

بچه ها مسئول درست کردن اتش و پختن سیب زمینی بودند! جای شما خالی آتش درست شد ولی یه عالمه چوب تر توش انداخته بودند که فضا رو پر از دود می کرد. سیب زمینی ها رو هم نپخته به زور می خوردند! اولش که برداشته بودند سیب زمینی ها رو سر چوب فرو کرده بودند مثل کباب یا جگر بعد دو دقیقه توی آتش چرخوندند فکر کردند پخته!....

یه گروه هم شمع ساختند. با گل قالب درست کردند و توی افتاب و کنار اتش خشک کردنشون بعد پارافین رو اب کردند ریختند توی قالبها تا فتیلیه هاشون رو بگذارند.

یه بز بیچاره که توی عکسهای قبلی هست- همونی که با خواهرم دوتایی عکس گرفتند!!- امروز از دست این بچه های شر و شیطون داشت خفه می شد. از بس که هی می کشیدنش اینور اونور....

توی عکس پایینی پرهام و البرز و هلیا هستند.

 



تاريخ : پنجشنبه 22 آبان 1393 | 17:57 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

1- هفته ی قبل شنبه شب, من و پرهام با قطار ساعت 8و 50 دقیقه به تهران رفتیم. رفتیم تا روزهای تعطیل بنده رو با خانواده و فامیل باشیم. امیر فقط دو روز تعطیلی داشت و کلی کار و نیومد. ما روز جمعه به مشهد بازگشتیم.

روز جمعه ی قبل از رفتنمون به مراسم روز علی اصغر-ع- رفتیم. حرم. باب دارالامرحمه.

 

2- خانه ی پدری. من داشتم نماز می خوندم. ارمیا و پرهام اومدند کنار من. ارمیا مهر و تکه هایی از سجاده رو برمی داشت و باهاشون بازی می کرد. پرهام می گفت: نکن خدا ازت ناراحت می شه. مامانم داره با خدا حرف می زنه به خدا می گه تو داری کار بد می کنی دوستت نداشته باشه!...ارمیا هم مطمئن به الطاف الهی با شیطنت به کارهاش ادامه می داد که نه خدا منو دوست داره  تو رو می بره جهنم! و پرهام که جهنم رو نمی شناخت گفت: نخیر من می رم بهشت چون خوبم ولی تو نمی ری...من نشسته بودم و گوش می کردم. پرهام دید دیگه نماز نمی خونم برای کم کردن روی ارمیا گفت: مامان من می خوام نماز بخونم! و مشغول عبادت و ذکر گفتن شد. توی هر رکعت دو سه بار سوره ی توحید رو خوند و صلواتی و والسلام!محبت

محبت قلبی من نثار ارمیا و پرهام و قلب پاک تمام کودکان.

 

 

3- یه نکته ای برای من کمی یا خیلی عجیبه! بازدید کننده های این وبلاگ کم نیستند ولی هیچ نظری, پسندی...تعجب می کنم!



تاريخ : دوشنبه 19 آبان 1393 | 18:24 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

امروز به مدرسه ی طبیعت رفتیم. من روزهای 5شنبه رو انتخاب کردم که احتمال اومدن امیر هم باشه. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. بچه ها رو برداشتند بردند مزرعه و به دست هر کدوم از فسقلی ها یه بیل کوچیک هم دادند و رفتند کشاورزی و بیل زنی. شکار حشرات و دیدن اطراف. من و امیر هم اجازه گرفتیم تا روی آتیش نیمه کاره ی اونجا چای درست کنیم. آتش رو زنده کردیم و چای درست نمودیم. دو تا مامان هم بودند 4نفری نشستیم دور اتیش و حرف زدیم و دود خوردیم و از بوی چوب سوخته توی هوای سرد پاییزی لذت بردیم.

امیر و محمد قائم پناه-مدیر مدرسه- و باربارا در حال نصب کردن نردبان معلق. نردبان رو چند دقیقه ای با هم ساختند!

 

بارابارا یه اتریشی بود که با دوچرخه از مرز سرخس وارد ایران شده. دانشجوست. ایران رو دوست داره می خواد بره جنوب بعد بره ترکیه. خیلی خوشحال شد که امیر بود تا با هم حرف بزنند. راستش ما اول فکر کردیم ایشون زنی روستاییه که برای کمک به مزرعه اومده! آخه از دور می دیدیمش. لباس پوشیدن ساده ی روستایی وارش با اون چشمهای رنگی ساده و لبخند ارومش اونو شبیه زنان آرام و راضی روستایی نشون می داد. تا اون وقت که اومد نزدیک ما کنار اتیش. چای تعارفش کردیم. با یه لهجه ی خاصی گفت که خیلی فارسی بلد نیست. امیر که باهاش انگلیسی صحبت کرد یه دفعه شکوفا شد! چشمهاش برق زد و کنار ما موند. امیر کم کم داشت به خونه دعوتش می کرد. و از اونجاییه که خارجی ها- بدتر از من!- اهل تعارف نیستند گفتم الانه که باربارا خانوم رو برداریم ببریم خونه مون! ولی نیومد گفت می ره خونه ی محمداینا. امیر کمی ناراحت شد می گفت کاش بود می بردمش مدرسه بچه ها باهاش حرف بزنن!

این عکسی از من و باراباراست. مدیونید به من بخندید!درسخوانهوا سرد بود انگار یخ زده شدم! من و باربارا به گمونم هم سن باشیم ولی احتمالا اون جوونتره. به هرحال از من که  قشنگتره می دونم!بای بای

 

و اینک پرهام: از مزرعه که برگشتند هر بچه ای هندوانه یا خربزه ی کالی به دستش بود. پرهام هم این خربزه ی سبز رو با دستهای خودش کنده و اوورده بود. سردش بود و سریع پیشنهاد من مبنی بر نوشیدن یه لیوان چای داغ پذیرفت.

 

 

 این عکس ها مربوط به هفته ی قبله که با خواهرم و همسرش و بچه هامون رفتیم مدرسه ی طبیعت.

 

پرهام در حال نوازش کردن یه بچه گربه.

 

 

فسقلی ها به همراه محمدآقا در حال بیل زدن!

 

 

عاشقتم ارمیامحبت این صحنه خیلی کارتونیه.

 

 

اینم یه عکس از خونه ی درختی مدرسه طبیعت.

 

 



تاريخ : پنجشنبه 8 آبان 1393 | 23:03 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

 

رفته بودیم دوتایی خرید کنیم. امیر رفته بود قوچان. اوایل شب بود. یه جایی رو دیدم که جدید بود. جگر و کباب با ریحون! به پرهام گفتم: می ایی بریم جگر بخوریم؟ گفت: آره گشنمه. رفتیم دم در اونجا. خالی بود. موقع شام بود ولی مشتری نداشت. اشپزهاش هم یه جوری بودن! نمی دونم چرا دلم نیومد بریم داخل. حس دلپیچه گرفتم!...به پرهام گفتم: مامان به قول بابا این جا مشتری نداره به احتمال زیاد جگرهاش تازه نیستند. می ترسم بریم بخوریم مریض بشیم. اصرار کرد که بریم و من دوباره اندر باب  تازه نبودن احتمالی جگرها و مریضی و ...صحبت کردم. اروم شد و خیلی بزرگانه فرمود: به قول سعید-دوست خیالی جناب پرهام- : الکی می گه( با لهجه ی بابا پنحعلی در پایتخت بخونید!)خندونک...من با یه جور لکنت گفتم: یعنی من دارم الکی می گم؟...ایشون فرمود: من نگفتم که سعید گفت!...بله!.....و من:خطا

 

 

عکس بالایی مربوط به روزیه که با ارمیا و پرهام و ایلمان و خواهرم و محمد آقا همسر ایشون-که به مشهد اومده بودند- رفتیم مدرسه ی طبیعت. این عکس که من ایلمان شیطون و بغلم گرفتم توی خونه ی درختی گرفته شده. خواهر عزیزم یه گزارش تصویری خوشگل از اون روز توی وبلاگ ارمیا و ایلمان - توی لینکهام هست- گذاشته. اون روز به همه ی ما خیلی خوش گذشت. عکسها رو حتما ببینید. من عاشق اون عکس ارمیا هستم که روی کاه ها دراز کشیده و موهای طلایی اش به رنگ کاه ها دیده می شده.



تاريخ : يکشنبه 4 آبان 1393 | 10:52 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

پرهام در ورودی مهد کودک سحرنازمحبت

 

 



تاريخ : يکشنبه 20 مهر 1393 | 9:22 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

این عکس خیلی قشنگه. پرهام کنار آبشار گنجنامه همدان

 



تاريخ : جمعه 18 مهر 1393 | 14:49 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

یک غذایی من بسازم چل کیلو لپ دریاری!از خود راضی

 

پرهام آشپز نی نی شکموها!

اگه می خواهید این آشپز ما براتون یه غذای خوشمزه بپزه بهش رای بدید!مژه



تاريخ : يکشنبه 10 شهريور 1392 | 11:51 | نویسنده : مامان پرهام |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.