به نام خدا

1- پرهام سر صبحانه وقتی لقمه ی نون و پنیر رو داشتم می گذاشتم توی دهن کوچولوش گفت: اینشتنگ! اینشتنگ....بیچاره دکتره اسمش چیه؟ تنگ...تنگ...چشمک

2- پرهام هی به باباش می گفت: بابا بیا این تفنگ رو درست کن توش هم باتری بنداز...امیر حوصله نداشت گفت: باتری نمی خواد بیا اون تفنگ جدیده رو که باتری داره بگذار ته این تفنگه وقتی اونو شلیک می کنی صدا می ده انگار که اینم شلیک کرده....پرهام برگشت و فرمود: مگه من نفهمم! می دونم که این تفنگه شلیک نمی کنه!خجالت



تاريخ : جمعه 22 اسفند 1393 | 19:21 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

پرهام خسته بود من داشتم کتاب مکالمه در سفر رو می خوندم. نه که می خوام برم خارج! عینکپرهام گفت به منم بگو! گفتم: گود مرنینگ!....پرهام: گود...مرغ...نینگ!...دلخوربعد از 2 بار گفتن  با خستگی و خواب آلودگی فرمود: مامان می شه فقط مرغش رو بگم آخه سخته!....خندونک

 



تاريخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 8:41 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

چند وقت پیش خوندم که علی دایی به همراه نورا دختر کوچولوش سر تمرین حاضر می شه. برام جالب بوذ که فقط من نیستم که همه جا بچه ام رو با خودم می برم. البته شوهرخواهر من -محمد اقا پدر ارمیا و ایلمان- هم بارها و بارها به همراه ارمیا و ایلمان سر ساختمان برای سرکشی مشاهده شده. زیبا وجه مشترک همه ی ما من و محمد اقا و خواهرم و جناب علی دایی هم که معلومه! ما همه مون ترک یا به تعبیری اذری هستیمراضی

این عکس رو ببینید من و خواهرم با بچه ها به یه همایش مهم وزارت بازرگانی مربوط به کار خواهرم که در برج میلاد برگزار شده بود رفتیم. ارمیا هم پشت صحنه است!خندونک



تاريخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393 | 11:59 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

می خواستم نماز بخونم پرهام اومد و خواست نماز بخونه. توی نمازش می گفت: خدایا ممنون که به ما چشم دادی تا ببینیم گوش دادی تا بشنویم دست دادی دهن دادی....توی سجده می گفت: قل هوالله احد یم یلد و یم یولد...محبت

اینم یه عکس از پرهام و پدر عزیزم

 

 



تاريخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393 | 0:03 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

رزم آور دلاور پرهام سلیمانیمحبت

 



تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393 | 22:51 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

1- پرهام در پایگاهش- شعبه ی مدرسه ی طبیعت!-خندونک

 

2- در حال ساختن نمی دونم چی!زیبا

 

3- بازی بالای تپه

 

4- نائل شده به درجه ی نگهبان مزرعه توسط سیمین جون!درسخوان



تاريخ : سه شنبه 14 بهمن 1393 | 17:11 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

یه عکس مربوط به شهریورماه. من و پرهام در مدرسه طبیعت. ما معمولا هر 5شنبه به اونجا می ریم. البته این 5شنبه که گذشت نرفتیم. جای دنج و خوبیه. حس خوش توی طبیعت رو دارم. پرهام اونجا رو خیلی دوست داره و به واقع برای رفتن به اونجا روزشماری می کنه. چون می تونه اونجا راحت بدوه و بچرخه و راه بره و با بچه ها هر کثیف کاری- گل و خاک بازی و رنگ و سنگ بازی و....- انجام بده.



تاريخ : يکشنبه 12 بهمن 1393 | 15:22 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

دیروز صبح پرهام: مامان شماره ی نیکا مشعوفی رو داری؟

من:فکرکنم شماره ی مامانشو دارم.

پرهام: می شه الان زنگ بزنیم می خوام با نیکا صحبت کنم.

نیکا مشعوفی رو که یادتون هست همون دختر نازی که سال قبل محبوب پرهام بود! امسال از مهدشون رفته. چون خونه شون رو عوض کردند.

راضی اش کردم که بعدازظهر زنگ بزنم چون احتمالا اون موقع مهده. بعدازظهر ساعت 4 منو مجبور کرد که تلفن بزنم.با مادرش صحبت کردم و گفتم که پرهام می خواد با نیکا حرف بزنه. حالا حرف زدن پرهام با نیکا:

سلام.....سکوت.....سلام....سکوت.....ببین نیکا تو با نیکا نصراللهی دوستی؟.....سکوت و قدم زدن های سریع و جلوی اینه خود رو برانداز کردن! .....ببین نیکا تو با نیکا نصراللهی چی کار کردین؟.....از خودت با نیکا نصراللهی به من بگو......ببین از خودت با نیکا نصراللهی با صحبت کن!....ببین تو با نیکا نصراللهی چی کار کردید؟...هیچچی! آهان هیچچی....باشه خداحافظ و تق!خندونک

فکر کنم نیکا بیچاره اونور سیم از ترس این بازجویی منجمد شده بود!خندونک

بعد راه رفت و گفت: هیچچی! هیچچی!عینک

و بعد به من گفت: مامان اینا رو بنویس:

نیکا مشعوفی با نیکا نصراللهی هیچ کاری نکردند با هم. پرهام می خواد بدوند که نیکا نصراللهی با نیکا مشعوفی هیچ کاری نکردید؟ پرهام: نیکا نصراللهی؛ بنیامین؛ بدون که بنیامین! نیکا مشعوفی با نیکا نصراللهی هیچ کاری نکردند. هیچ وقت با هم به پایگاه ما نیومدید!

ریحانه جون!(مربی پرهام در مهد) من و بنیامین با ارسلان و ایلیا ما می خواهیم نیکا نصراللهی رو به خودمون بکشونیم! یعنی باهاش دوست بشیم!

نیکا نصراللهی! با پسرها دوست باش!چشمک

این نامه با مدادرنگی سبز نوشته شد. بعد پرهام برش داشت و.گذاشتش توی کیف مهدش!

ماجرا از این قراره که پرهام توی مهد یه پایگاه خیالی درست کرده و یارگیری می کنه! به نیکا نصراللهی گفتند ایشون نپذیرفته! پرهام حدس زده که هنوز ارتباطاتی بین او و نیکا مشعوفی هست که مانع پیوستن نیکا به پایگاه پرهام می شود!خندونک

ماجرا رو که شب برای امیر تعریف کردم گفت: به به چشم ما روشن!درسخوان



تاريخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | 9:34 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

خیلی ناراحتم از دست خودم عصبانی ام. اونقدر که دلم می خواد این میز چوبی رو گاز بزنم! ...از دست خودم چون به این پسر نازنازی گیر الکی دادم!...وزن پرهام از وزن نرمال 2 کیلوگرم-البته علمی ترش جرم نه وزن!- کمتره. این منو واداشت که این روزها کمی خل وضعانه رفتار کنم و برخلاف این 4 سال و اندی که هیچ وقت -بنابر توصیه دکتر فیض- هیچ وقت به پرهام برای خوردن اصرار نمی کردم؛ اصرار کنم که بخور بخور! مثلا امشب براش اومدم خلاقیت به خرج دادم و به جای اینکه کباب معمولی درست کنم مخلوط گوشت و پیاز و ادویه ها و نمک رو به شکل کوفته قلقلی دراووردم و سرخ کردم. یه سیب زمینی کوچولو رو هم سرخ کردم و کنار بشقابش گذاشتم. فقط سیب زمینی ها رو خورد و گفت: اونا رو دوست ندرام شبیه پی پی ان!تعجب....منم 2-3 بار گفتم بخور ولی نخورد. بعد گفتم: باشه من دیگه غذا درست نمی کنم! بچه ام طفلی در حالی که روی بالش دراز کشیده بود گفت: من بعضی وقتها از اینا دوست دارم!...من توی اشپزخونه در حال شستن ظرفها بودم. کمی هم عصبانی کمی هم دلخور خدا می دونه از چی! ...اومدم دیدم خوابیده!...می خواستم سر خودم داد بزنم!...خیلی خجالت کشیدم و ناراحت شدم. چند بار بوسیدمش.  ...البته می دونم من دیگه شورش رو دراووردم - طبق نظر دوستان زیادی- ولی چه کنم الان خیلی ناراحتم!....حتی شام نخوردم. یعنی دلم نیومد بخورم. قرار بود امیر استانبولی پلو بخوره منم سالاد کاهو ولی نخوردم. از خودم انتقام گرفتم!....یک حرکت انتحاری....دلخور



تاريخ : شنبه 4 بهمن 1393 | 23:06 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

پرهام السلطنه در کاخ گلستان!خندونک

 

پرهام  السلطنه در سفر!

 

پرهام السلطنه در توپخانه! محبت

 

 



تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 11:27 | نویسنده : مامان پرهام |

به نام خدا

یک غذایی من بسازم چل کیلو لپ دریاری!از خود راضی

 

پرهام آشپز نی نی شکموها!

اگه می خواهید این آشپز ما براتون یه غذای خوشمزه بپزه بهش رای بدید!مژه



تاريخ : يکشنبه 10 شهريور 1392 | 11:51 | نویسنده : مامان پرهام |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 26 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دانلودر