بستن تبلیغات

پرهام و دنیای تازه
تاريخ : دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 | 23:48 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

جمعه ی قبل من و پرهام به همراه یه تور طبیعت گردی ویژه ی کودکان و البته مادر و پدرها به دره ی ارغوان رفتیم. یه تیم تخصصی با حضور اقای دکتر وهاب زاده که با حوصله و مهربانی برای بچه ها درباره ی هرچی می خواستن توضیح می داد. طرز شکار حشرات و البته رها کردنشون. شیوه ی کشف حشرات و مکانها ی زندگی احتمالی شون و...

1- پرهام در حال اکتشاف. کیف نمونه گیری اش رو ببینید!چشمک

ارغوان1

2- دکتر وهاب زاده در حال توضیح طرز کار یه راه ساده ی جالب برای شکار حشرات فوق کوچک!

ارغوان2

 

3- سوسک آبی!

ارغوان3

 

4- این وسیله ی رویایی شکار پروانه!

پرهام

 

5- محمد آقای قائم پناه برای بچه ها تاب بست.

 

ارغوان

 

بقیه ی عکس ها بعدا!

دوستان ساکن مشهد فرصت طلایی کشف طبیعت رو به همراه کودکانتون از دست ندید.

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 فروردين 1393 | 19:46 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

1- سفر کوتاه ما به زنجان- باغ خاله- پرهام در حال هیزم شکستن.

هوا خیلی سرد بود. سرد دلچسب. آتش روشن کردیم. آش پختیم و خوردیم با چای تنوری. سبزی های تازه با پدرم و پرهام چیدیم و نمک زدیم و خوردیم. جای هرکی عاشق طبیعته خالی.

زنجان

2- زنجان- آقای پلیس مهربون کلاه و بیسیم شون رو دادن به پرهام تا عکس بگیره.

زنجان2

3- پرهام و ارمیا در شهربازی

شهربازی

4- پرهام کنار ماشین هلال احمر

هلال احمر

5- پرهام توی مهمانی بزرگترها درحال بازی. به قول خودش: زنده با پرهام!

پرهام در مهمانی

6- جشن تولد متولدین فروردین ماه- کلوپ پاندا- پرهام در کنار آقای معین برگزار کننده ی جشن که با صدای خوبشون کلی آهنگ های شاد برای بچه ها خوندن.

پرهام در جشن تولد

7- و این هم پرهام از گروه لاک پشتهای اینجا!!!خوشمزه

لاک پشت اینجا

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 فروردين 1393 | 12:45 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

1- خونه ی خاله. ارمیا کنار سفره ی هفت سین.

ارمیا و سفره ی هفت سین

2- پیاده روی نزدیک خونه ی عمو علی

بهار و پرهام!

 

3- پرهام توی پارک نزدیک خونه ی عمو علی. موقعی که از پارک برمی گشتیم به من گفت: بغلم کن خسته ام. گفتم: نه تو بزرگی ایشون فرمودن: خب چی کار کنم همه ی بچه ها همین طوری ان دیگه می خوان ماماناشون بغلشون کنن!

 

4- پرهام در بازار سپهسالار. جایی که من دوستش دارم. البته کفش و کیفی نخریدم و بیشتر نقش همراه داشتم ولی کلا فضای آرامش بخش اون کوچه ی خلوت رو دوست دارم.

پرهام در سپهسالار





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 فروردين 1393 | 21:42 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

سال نو مبارک

1- 28 اسفند ماه 92- در مسیر مشهد-تهران- کاروانسرای بازسازی شده ی زمان شاه عباس. من وپرهام!-من در پس زمینه!-

پرهام در کاروانسرا

2- همان مکان و زمان. یه خلبان که با دوستاش از ماموریت نظامی برگشته بودن و داشتن اونجا قدم می زدن.

پرهام و خلبان

3- همان روز- نیشابور  شاه فضل-سر مزار پدربزرگ پرهام.

شاه فضل

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 6 اسفند 1392 | 18:50 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

آخر هفته ای که گذشت خواهرم با خانواده اش و مادرم اومدند مشهد. من و لیلا با بچه ها رفته بودیم طبقه ی پایین خونه مون منزل خانم موسوی. ما توی یکی از اتاق ها بودیم پرهام از من اجازه گرفت با علی رفتن توی پذیرایی. یه مرتبه شنیدم داره با صدای بلند داد می زنه و بازی می کنه به سارا گفتم خاله برو به پرهام بگو شلوغ نکنه بده...چند دقیقه ی بعد علی اومد و گفت: خاله! پرهام می گه این جا عیبی نداره شلوغ کنیم چون زیرمون فقط موش های کور هستن که اونها هم از این که روی پشتشون راه بریم و شلوغ کنیم ناراحت نمی شن!( توضیح: وقتی خونه ی خودمون می دوه و شلوغ می کنه می گیم: پرهام همسایه ی پایینی خانوم موسوی اینا نارحت می شن...) هیپنوتیزم...

یعنی خوشتون اومد استنتاج ایشون رو! ...خونه ی ما طبقه ی دومه خونه ی خانم موسوی طبقه ی اول. ایشون تشخیص دادن زیر طبقه ی اول فقط موشهای کورن و اونها هم اصلا ناراحت نمی شن..ماو خود صاحبخونه هم اصلا درجه ای از اهمیت رو نداریم!متفکر...هم خنده ام گرفته بود و هم از تربیت همچین بچه ی حاضرجواب شلوغی احساس سرخ شدن می کردم!نگران

این یه عکس از علی و پرهامه مربوط به سفر ما به همدان و زنجان. اینجا که ایستادند نزدیک دیوار خونه ی خاله ی منه. علی و پرهام تقریبا هم سن هستن.

علی و پرهام





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 بهمن 1392 | 18:37 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

پرهام خلبان

این روزها به خاطر حرفها و استدلال های خاص و عجیب پرهام خیلی می خندیم و متعجب می شیم!قلب

1- امیر داشت چندتا عکس به من نشون می داد که یکی رو انتخاب کنم. عکس اسب تک شاخ برای کتابش می خواست. پرهام به من گفت: برای چی بابا به تو عکس اسب تک شاخ نشون می ده مگه تو آرزو داری؟( من قبلا در طی یه قصه ی من درآوردی بهش گفته بودم هرکی اسب تک شاخ ببینه به آرزوش می رسه!)...آرزوت چیه؟ می خوای یه شوهر دیگه داشته باشی؟.....من و باباش:هیپنوتیزمابلهاز خود راضی...بعد از زمانی کوتاه امیر به من گفت: وقتی بچه رو می بری مدرسه همین می شه دیگه!....من: مگه توی مدرسه ما درباره ی آرزوی شوهر حرف می زنیم؟!!!خمیازه

2- اون دفعه که پرهام رو برده بودم مدرسه یکی از بچه ها از ش پرسید: پرهام دایی هاتو بیشتر دوست داری یا خاله هاتو؟...پرهام گفت: الان وقت حرف زدن درباره ی دایی هاست؟!!یول....خدایی اگه من بودم یعنی بچه بودم می گفتم خاله یا دایی....

3- دیشب پرهام به باباش می گفت: اه چقدر به من می گی مواظب باش من مواظبم دیگه همش نگران منی!قهر...من گفتم: خب مامان ما نگرانتیم پرهام فرمودن که: من خودم مواظبم! بابا همش اونور که می رم می گه پات گیر نکنه بیفتی!....متفکر

دوبار توی خونه افتاد زمین و بدجوری لبش زخم شد. دفعه ی اول که لب پایینش مثل گل شکفت اگه دکتر باصفا دایی امیر همون دقایق اولیه پرهام رو ندیده بودن و نگفته بودن که بخیه نمی خواد احتمالا ما می بردیم و بخیه هم می زدیم. اونقدر که بد خون می اومد و زخم شده بود. بعد اونوقت این بچه می گه من مواظبم انقدر به من نگید مواظب باش!چشمک

خیلی وقتها به یاد بابا پنجعلی سریال پایتخت می افته و میگه: من ناهار نخوردمه!خنده

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 18 بهمن 1392 | 17:42 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

من و پرهام سوار بر خودرویی که به سمت خانه ی دوست من می رفت.عرسکی عجیب جلوی آینه آویزان بود. یه چیزی با سر گنده و دو تا چشم دکمه ای که از سرش زده بود بیرون و دست و پاهای کوتاه. بعدا فهمیدم سرش شبیه قلبه. سبز کمرنگ بود با رگه های زیادی از رنگ صورتی و قرمز. پرهام گفت: مامان اون چیه؟ گفتم: قورباغه! ...پرهام گفت: نه مامان قورباغه مگه این رنگیه؟...من: ااا!راست می گی اشتباه گفتم.پرهام متفکرانه به بیرون از ماشین نگاه می کرد. چند دقیقه بعد گفت: می دونی مامان فک کنم این قورباغه ی قوچانه! قورباغه ی قوچان قرمزه. قورباغه ی مشهد سبزه!چشمکمن:ابله فک کنم درست باشه!

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 18 بهمن 1392 | 18:01 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

پرهام سه تا دوست خیالی داره به نام های سعید, قالیباف با نام اختصاری قالی!نیشخندمژه و محمود! به نظر شما این اسامی کمی سیاسی نیستن؟!!چشمک رابطه ی پرهام با سعید از همه شون بهتره. قالی به تازگی توی شمال زندگی می کنه دقیقا از وقتی توی شمال دو و نیم متر برف اومد!ابرو. پدر سعید توی جنگ شهید شده وقتی داشته از هواپیما مثل شهید بابایی پیاده می شده!این حادثه هم بعد از شروع سریال شوق پرواز اتفاق افتاد!از خود راضی شرمنده رابطه ی پرهام با محمود خیلی خوب نیست! وقتی محمود هست که نیاز به تعداد همکارای بیشتری باشه! البته الان که نوشته رو براش خوندم گفت که محمود هم خوبه. خیلی خوبه. و توی قصر یخبندان زندگی می کنه. سعید هم قاسم اباد زندگی می کنه! قالی هم رفته کرمانشاه زندگی می کنه!...سارا شمال زندگی می کنه. نرگس قطب جنوب زندگی می کنه. نیکا هم المان. می خواد بره دیدنشون چون اونا شهید شدن. من: دیدن شهید؟ ...پرهام: بله دیگه وقتی کسی مریض می شه باید بری دیدنش!از خود راضی





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 بهمن 1392 | 11:11 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

1- از خواب بیدار شده بود و کمی بداخلاق بود رفت کنار سفره نشست با این فیگور. پدرم صدام زدند و گفتند ازش عکس بگیرم خیلی قشنگ نشسته. اینم بگم این ژست تحت تاثیر حرکات برادرکوچکم گرفته شده! یعنی مدل ایشون نشسته!(این عکس مربوط به سفر دی ماه ما به تهرانه)

پرهام متفکر

 

2- جناب پلیس ناراحت! بهش گفتیم حالا چرا ناراحتی توی عکس؟ نه گذاشت نه ورداشت گفت: آخه یه گرگی رو دستگیر کرده بودم رییسم گفت بابد آزادش کنم!...من و باباش:اوههیپنوتیزم

پرهام پلیس ملت!

 

3- با پرهام رفتیم جلسه ی کارگاهی فیزیک. ایشون شال گردنش رو روی میز پهن کرد و وسایلش رو روی اون چید!

پرهام در سالن کنفرانس!

 

4- به پرهام گفتم: دوستم زینب از آلمان اومده می یاد خونه مون. گفت: آلمان؟ چه جوری؟ اونجا که جنگه؟! بچه ام هنوز درگیر اون فیلم جنگی المانیه که ماه ها قبل با امیر دیدن!هیپنوتیزم بعد کمکم کرد با هم یه کیک دارچینی شکلاتی برای مهمون عزیزمون درست کردیم.

پرهام شیرینی پز!

 

5- روزی که پرهام به مهد نرفت و با من به دبیرستان فرزانگان2 آمد. البته متوجه شدید که مدرسه هایی که من می رم در تربیت پرهام نقش خونه ی مادربزرگ و خاله و عمه رو دارن. چون وقتی مریض می شه یا به هر دلیلی نمی شه بره مهد می اد مدرسه و من شرمنده ی همه از کادر تا بچه ها می شم. شرمندگی که نمی دونم چه جوری توصیفش کنم. احساس می کنم حتی قلبم درد می گیره ولی همه لطف دارن و به روی خودشون نمی یارن که اینکار غیرعادیه. از کادر مدارسم و دانش آموزانم ممنونم.

پرهام درحال خلق یه زرافه روی تخته ای که ما داریم روش مساله حل می کنیم!یول

پرهام نقاش





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 1 بهمن 1392 | 7:39 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

1- رفته بودیم الماس شرق. توی طبقه ی شاید اول زیر پله ها یه خونه ی اسباب بازی بدون صاحب کنار رستوران لبنانی ها بود. پرهام دوید و رفت توش ساکن شد. بعد هم احساس مالکیت بهش دست داد. اجازه نمی داد بچه ای بیاد توش. اگر هم توی رودربایستی اجازه می داد می اومد بیرون و گریه می کرد! آخر سر هم که بعد از حدود یک ساعت! راضی شد بریم می گفت خونه ام رو هم ببریم!متفکر

این هم پرهام توی پنجره ی در خونه اش!چشمک

پرهام مالک!

 

2- توی تعطیلات دی ماه من و پرهام رفتیم تهران. بابا امیر کلاس داشت نیومدناراحت وقتی رفتیم برف بارید. بچه ها و البته ما بزرگترها رفتیم برف بازی و آدم برفی درست کردیم. الهی بگردم ارمیا که تا حالا برف ندیده بود یعنی توی برف قرار نگرفته بود! هاج و واج مونده بود و چند دقیقه ای طول کشید که متوجه بشه ماها داریم با برف گلوله درست می کنیم و به هم می زنیم گلوله های سرد و سفید و نرم. عکسهای خوشگل  برف بازی توی وبلاگ ارمیا و ایلمان هست( آدرس توی لینکهای وبلاگ).

پرهام و برف بازی

 

3- اینم یه کاردستی هنری از جناب پرهام!قلب دهن طرف رو دارید؟؟! و دستهاش رو؟ و پاهای متقارنش رو؟ابرو قربون اون موهای صدفی اش برم من!بغل

کاردستی





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 شهريور 1392 | 11:51 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

یک غذایی من بسازم چل کیلو لپ دریاری!از خود راضی

 

پرهام آشپز نی نی شکموها!

اگه می خواهید این آشپز ما براتون یه غذای خوشمزه بپزه بهش رای بدید!مژه





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد