به نام خدا
چند تا عکس جالب:
١- پرهام سوار بر اسب مراد! با پرهام به همراه دانش آموزهای سال سوم رفته بودیم پارک حجاب. پرهام اونقدر با بچه ها -مخصوصا آلای عزیز- بازی کرده بود که توی اتوبوس موقع برگشتن نشسته خوابش برد!

٢- شرکت در دور دوم انتخابات مجلس نیز به همراه پرهام!

3-چند تا عکس از سفر ارمیا به مشهد. رفته بودیم جام جم نزدیک خونه مون-توی هاشمیه- پیتزا بخوریم. به نوع نگاه ارمیا و پرهام به هم دقت کنید! لطفا!

4- همان مکان!

5- فروشگاه پروما. ارمیا 2-3 باری برای تماشای ویترین مغازه ها نشست پرهام هم سریع ایشون رو همراهی کرد!

موضوع :
به نام خدا
چند روز پیش پرهام عکس جناب کی روش-سرمربی تیم ملی فوتبال- رو توی روزنامه دید و با شوق و ذوق فراوان به من گفت: مامان شیکل دایی محدود!
(یعنی ایشون شبیه دایی محمود اند!)
با بابای پرهام به عکس نگاه کردیم دیدیم بچه مون درست می گه.
من فکر می کنم درک شباهت چهره ها توانایی جالبیه و جای کار کردن با بچه رو داریم!
موضوع :
به نام خدا
هفته ی قبل ما خوشحالتر از قبل بودیم چون ارمیا و خواهرم و بابای ارمیا مهمون ما بودند. بمیرم بچه ام اونقدر از رفتن مهمونها دلتنگه که هی منو توی موقعیت هایی که اونها بودند قرار می ده. مثلا دیروز که می خواستم بهش سوپ بدم گفت که بریم توی آشپزخونه روی زمین بشینیم و من چادر رنگی سرم کنم! تا بشم شیکل!! خاله و اون بشه شیکل ارمیا و سوپش رو بخوره!
چند تا عکس از بچه ها. با تشکر از عمو محمد یا به قول پرهام عمو ممدددد!
چند تا عکس زیر مربوط به شبی می شه که با هم رفتیم کلوپ پاندا. یه جای جالب و باحال برای بچه ها.





این عکس ها روز جمعه گرفته شدند. یه سری رفتیم پارک کوهستانی خورشید. ته هاشمیه.



ارمیا توی اتاق پرهام سوار بر کامیون!

جنگل جادویی پروما


پی نوشت:
بابای پرهام معلم نمونه شده. 
موضوع :
به نام خدا
1- پرهام و من با سال اولی ها رفته بودیم اردو. توی این عکس ایشون در حال کنکاش در طبیعت اند!

2- در همان موقعیت قبلی! در حال دید زدن! 

3- با هم رفته بودیم پارک نزدیک خونه. بچه ام داشت با حسرت به اسکیت بازی بچه ها نگاه می کرد و هی می گفت منم از اون کفش ها که می چرخه می خوام!

4- در همان موقعیت قبلی! در حال نی زدن با لوله! می گفت: مامان! دوددوددودور!

5- همون پارک یه روز دیگه!

6- همون جا همون روز قبلی! در حال خاک بازی!

موضوع :
به نام خدا
اگه یه روزی خواستید پرهام رو اغفال کنید و اونو سرگرمش کنید تا بی خیال همه چیز بشه
بهش بگید بیا بریم به گل ها و درخت ها آب بدیم!
من دیگه حرفی نمی زنم و چند تا عکس از پسر عاشق آبیاری گیاهان رو اینجا می گذارم!
1-با بچه ها 5 شنبه رفته بودیم هتل سحاب اردوی دانش آموزی.بچه ام دید شیلنگ آب بازه و درختها تشنه اند سریع دست به کار شد!

2- پارک نزدیک خونه.

3- همون پارک یه روز دیگه. به همراه آقای باغبان مهربون. جالبه که دست باغبان رو پس می زد و فقط خودش برای دقایقی به چمن آب داد. البته ول کن نبود!

موضوع :
به نام خدا
1- پرهام در حال بررسی شمع کیک تولدش

2-پرهام توی خونه ای که مامان و بابای ارمیا کلوچه برای تولدش هدیده اورده بودند!

3- پرهام توی لباسهای دایی کوچیکه!

4- بعد از خوردن ماکارونی مورد علاقه اش!

5- پرهام سرباز وطن!

6- نیمه شب. بعد از میهمانی. خونه ی پدری من. پرهام در حال باز کردن شیرکاکائو.

٧- باز هم جشن تولد پسر ماه!

همه ی این عکس ها رو دایی کوچیک تر پرهام ازش گرفته. دستش درد نکنه! همون دایی خلاقی که الان سربازه! 
موضوع :

به نام خدا
پرهام ما هم 2 ساله شد و به گروهی پیوست که خوردن بعضی چیزها دیگه براش ممنوع نیست!
چون دقت کردید بیشتر هله هوله ها و ادویه ها و ...برای زیر دو سال ممنوعند! به هرحال 29 اسفند ماه سال قبل! پرهام پا توی 3 سالگی گذاشت. جشن تولدش رو مثل سال قبل با تدابیر امنیتی! روز 2 فروردین ماه توی منزل پدری من-تهران- گرفتیم. همه بودند فقط جای ساجده ی عزیزم خالی بود. ایشاللا سال بعد پیش ماست. به امید خدا. همه ی مامانها دعا کنند ساجده پیش مادرش برگرده.
عکس های جشن رو ریحانه خانوم-دخترعموی پرهام- و فیلم ها رو محمدآقا- پدر ارمیا- گرفتند. با تشکر از هر دو.
چند تا عکس کوچولوی مجاز رو می گذارم!
1- کیک تولد: ما سال قبل وقتی مشهد بودیم کیک رو سفارش دادیم. امسال من به دلایلی اهمال کاری کرده و به دلیل رودربایستی با پدرم که سال قبل زحمت کیک رو کشیده بودند کیک رو سفارش ندادم! آقا حالا شب عیدی کی برای ما کیک سفارشی می زد؟ شانس اووردیم که کامپیوتر آقای قنادی پیش پسردایی من برای تعمیر به امانت بود! همون کامپیوتر و همزمانی اتفاقی حضور هرسه ی ما-من و بابای پرهام و حسن اقا پسردایی ام- باعث شد که با هزار ترفند اقای قنادباشی راضی بشه تک و تنها روز تعطیل بیاد و برای ما یه کیک ساده بزنه! همون عکسی که بالای صفحه می بینید!
2- من یکی از شمع ها رو گذاشتم توی کیک. پرهام هم خواست بعدی بگذاره شمع رو گرفت و هی ذره ذره فشار داد توی کیک شمع بیچاره تا کمر توی کیک بود! بعد هم اونو چرخوند و حسابی سوراخی درست کرد!

3- من و بچه ها! از راست: من- ارمیا-علی-پرهام-محمدرضا-سارا

موضوع :









این تشویق بابت خلاقیت در بستنی خوردن!







