تاريخ : دوشنبه 6 مرداد 1393 | 0:18 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

پرهام داره بن تن می بینه.  یه دختره هست که دخترعموی بن تن باید باشه  که همش باهاش کل کل می کنه. به پرهام گفتم: اسم این دختر چیه؟ پرهام فرمود: کبرا! زیبا  گفتم : نه بابا اسمش کبری که نیست خارجی باید باشه. فک کنم گوبن باشه....چند دقیقه بعد پرهام گفت: ببین مامان هم من اشتباه گفتم هم تو! اسمش گومنه! ...و این رو چند بار تاکید نمود! محبت

دیروز بنیامین- دوست مهد پرهام- رو با مادرش به خونه دعوت کردیم. ساعت 3 عصر تا 6 اینجا بودن. با هم بازی کردن ولی پرهام بیشتر رئیس بازی درمی اوورد. به من گفتن موقع خوراکی خوردن برامون سی دی لاک پشت های اینجا! رو بزارم. گذاشتم. 2-3 دقیقه نگاه کردن بعد خوردن و نوشیدن و تماشاکردن رو  بی خیال شده رفتن شمشیر و تفنگ برداشتن و شروع کردن به جنگیدن!تعجب

این عکسی از بچه های کلاس پرهام در مهد سحرناز. ردیف بالا از راست: نبکا مشعوفی محبوب پرهامه! بعد آنیتاست بعدی آقا پرهام بعدی هم نیکا نصراللهی که اونم دوست دیگر پرهام. بعدی آریا برزین. منظورم بیشتر ثبت تصویری از نیکا مشعوفی بود! به قول شهرزاد جون پرهام خیلی باسلیقه است چون نیکا هم خوشگله هم باهوشه. جالبه که مامانش هم شهری ماست.

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 4 مرداد 1393 | 21:54 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

قصه های شب من برای خوابوندن پرهام الان رسیده به این ایده که من یه کتابی قطور بنویسم!خجالت الان دیگه رفتیم تو کار سریال! هر شب باید یک تا 3 قسمت از مجموعه ی من درآوردی علاءالدین رو برای پرهام بگم. علاءالدینی که یه چراغ جادو داره و دوستانی به نام های سندباد و علی بابا. بعد براشون اتفاق هایی با تم دزدی ؛ غول؛ جنگ و...-که توصیه ی جناب پرهامه -می افته! منم کم خیال پرداز بودم حالا دیگه اساسی رفتم توی دنیای خیال و قصه و...درسخوان راستی داستان ها اصلا نباید شبیه داستان های سندباد باشه چون پرهام اونا رو دیده و می گه اینو بلدم یکی دیگه بگو!

مدت زمان طولانی لازم برای  خوابیدن پرهام و قصه های شبانه ی من رو باید در کتاب گینس ثبت نمود!زیبا





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 31 تير 1393 | 11:27 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

پرهام وقتی کوچیک تر بودمحبت

مکان: نیشابور- خونه ی دایی محمود(دایی بابا امیر)- عکاس: ناهید خانممحبت





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 31 تير 1393 | 10:56 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

جناب پرهام یه روز صبح از خواب بیدار شده و فرمودند: دیشب خواب بد دیدم مامان!

من: الهی قربونت برم ولش کن خواب بوده

پرهام: مگه نگفتی اگه بسم الله بگم خواب بد نمی بینم؟

من: خب آره درسته دیشب نگفتی؟

پرهام: هان فک کنم آروم گفتم خدا نشنید!خطابغل

 

دیروز ظهر من در حال غش کردن بودم از خواب! هی به پرهام می گفتم: پسرم جان مادرت بخواب ولی ایشون نمی خوابید. براش قصه گفتم که بخوابه ولی نخوابید. قصه های ما هم که 5-10 دقیقه نیست که کم کم باید 15 دقیقه تا 1 ساعت طول بکشه!خواب آلود...بعد از کلی قصه و حرف و شعر دیگه خودم رو بدون عذاب وجدان زدم به خواب.

پرهام منو بیدار کرده و فرمودند: مامان من می خوام بخوابم چشمهام رو هم می بندم ولی چشمهام می گن ما به قصه احتیاج داریم!خندونک

یعنی اون احتیاجه منو کشته!درسخوان

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 29 تير 1393 | 16:00 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

اوایل تیرماه- زنجان- خانه ی خاله ی من. پرهام در کنار عشقش! خاک و بیلخندونک

پرهام در خارج از تهران- سادات محله- ویلای خاله لیلا- خاله ی پرهام

پی نوشت: ببخشید یه سوال فنی داشتم!راضی از بین 100 و خرده ای بازدید کننده ی عزیز فقط 2-3 نفر ما رو دوست دارند یا نظر می گذارند؟ همه خاموش همه بی صدا همه بی ردپا!متنظرخطا





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 تير 1393 | 22:03 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

پرهام خسته قبل از خواب: مامان قبل از این که من به دنیا بیام تو دوستی داشتی؟( قبلا که این سوال رو پرسیده بود جواب داده بودم خب آره داشتم و پرهام گریه کرده بود!) با توجه به تجربه ی کسب شده گفتم: نه نداشتم!

پرهام: پس خاله ها چی بودند؟

من: خواهرانم بودن نه دوستانم!

پرهام: پس دایی ها چی؟

من: برادرانم بودن نه دوستانم!

چند لحظه بعد؛ دیدم پرهام سرش رو از روی بالش برداشته و چشماش خیس از اشکه! گفتم: چی شده عزیزم ؟ چرا گریه می کنی؟

پرهام: ( با گریه ی جانسوز) آخه دلم باهات می سوزه!

من: چرا؟

پرهام: آخه قبل از اینکه من به دنیا بیام خیلی تنها بودی!خطا

من:سوتدلخورغمناک





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 تير 1393 | 21:45 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

روز جمعه دوباره همراه با گروه طبیعیت گردی سفرهای اقای کرم رفتیم بیرون از شهر. این بار روستای قدیمی دیزباد. البته مجبور شدیم روزه نگیریمدلخور. به همه مون خوش گذشت. این دفعه بابای پرهام هم بود.

بچه ها در حال درست کردن کلاژ با وسایل طبیعی. محمد قائم پناه و سیمین خانم کاظمی هم توی عکس هستند. این عزیزان از مسئولین برگزاری تورند.

 

 

بابا امیر و پرهام  درحال درست کردن آتش به وسیله ی ذره بین و نور آفتاب. ذره بین یکی از هدایای ما به پرهام در روز جشن پایان سال بود. آتش قشنگ کوچولویی درست کردند.

 

پرهام و کیمیا- خواهر پرهام!- و سباستین( همسفر آلمانی ما). سباستین خیلی آروم و باحیا بود.

اینم یک عکس دسته جمعی. روستا درست پشت سرمونه.

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 تير 1393 | 21:41 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

تهران که رفته بودم تصمیم گرفتم با هم کلاسی های قدیمی ام بریم دیدن دکتر بهار. با بچه ها تماس گرفتم و یه عده ای از نزدیکانم رو هماهنگ کردم. به درخواست دوستان به آقایون هم گفتیم که البته کسی نیومد! دوست داشتیم دکتر گلستانیان رو هم ببینیم و چون همسر ایشون بیمارند بهتر دیدیم دکتر گلستانیان تشریف بیارن منزل دکتر بهار. خلاصه روز 29 خرداد 5شنبه به منزل دکتر بهار که توی یک برج قشنگ با محوطه ای عالی بود رفتیم. آزاده درزی عزیز زحمت کشید و از طرف همه دو تا هدیه ی خوشگل گرفت دستش واقعا درد نکنه چون عالی بودند. چند تا عکس هم گرفتیم. صلاح ندیدم عکس ها رو بگذارم چون احتمال می دم بعضی ها راضی نباشند. فقط برشی از یه عکس رو اینجا می گذارم.

پرهام کنار دکتر بهار و دکتر گلستانیان. دو مرد بزرگ که منت زیادی بر سر فیزیک ایران دارند. سایه شون مستدام. امیدوارم پرهام شبیه این بزرگ مردان روزگار بشه.

 

 

این عکس رو پرهام گرفت. راستش منو با عکاسی اش شرمنده کرده بود! هی می گفت دکتر اینور دکتر اونور...اینجا خوب نبست اینجا خوبه....دکتر گلستانیان و دکتر بهار هم با مهربانی بسیار حرفش رو گوش می کردند. اول سه تایی ایستاده بودیم که پرهام گفت باید جدا جدا بایستیم! عکسی که با دکتر بهار گرفته دستش لرزیده!





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 تير 1393 | 17:48 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

زنجان- گزل دره- خانه باغ عمه فاطمه.

 

شاهرود- پارک آبشار





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 تير 1393 | 21:51 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

من و پرهام در خانه ی اجدادی- زنجان- گزل دره( بخش مرکزی باغ حلی)- تیر 93





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 شهريور 1392 | 11:51 | نویسنده : مامان پرهام

به نام خدا

یک غذایی من بسازم چل کیلو لپ دریاری!از خود راضی

 

پرهام آشپز نی نی شکموها!

اگه می خواهید این آشپز ما براتون یه غذای خوشمزه بپزه بهش رای بدید!مژه





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد