پرهام و دنیای تازه

یادداشت های ما

پرهام و ما در مدرسه ی طبیعت

به نام خدا

امروز به مدرسه ی طبیعت رفتیم. من روزهای 5شنبه رو انتخاب کردم که احتمال اومدن امیر هم باشه. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. بچه ها رو برداشتند بردند مزرعه و به دست هر کدوم از فسقلی ها یه بیل کوچیک هم دادند و رفتند کشاورزی و بیل زنی. شکار حشرات و دیدن اطراف. من و امیر هم اجازه گرفتیم تا روی آتیش نیمه کاره ی اونجا چای درست کنیم. آتش رو زنده کردیم و چای درست نمودیم. دو تا مامان هم بودند 4نفری نشستیم دور اتیش و حرف زدیم و دود خوردیم و از بوی چوب سوخته توی هوای سرد پاییزی لذت بردیم.

امیر و محمد قائم پناه-مدیر مدرسه- و باربارا در حال نصب کردن نردبان معلق. نردبان رو چند دقیقه ای با هم ساختند!

 

بارابارا یه اتریشی بود که با دوچرخه از مرز سرخس وارد ایران شده. دانشجوست. ایران رو دوست داره می خواد بره جنوب بعد بره ترکیه. خیلی خوشحال شد که امیر بود تا با هم حرف بزنند. راستش ما اول فکر کردیم ایشون زنی روستاییه که برای کمک به مزرعه اومده! آخه از دور می دیدیمش. لباس پوشیدن ساده ی روستایی وارش با اون چشمهای رنگی ساده و لبخند ارومش اونو شبیه زنان آرام و راضی روستایی نشون می داد. تا اون وقت که اومد نزدیک ما کنار اتیش. چای تعارفش کردیم. با یه لهجه ی خاصی گفت که خیلی فارسی بلد نیست. امیر که باهاش انگلیسی صحبت کرد یه دفعه شکوفا شد! چشمهاش برق زد و کنار ما موند. امیر کم کم داشت به خونه دعوتش می کرد. و از اونجاییه که خارجی ها- بدتر از من!- اهل تعارف نیستند گفتم الانه که باربارا خانوم رو برداریم ببریم خونه مون! ولی نیومد گفت می ره خونه ی محمداینا. امیر کمی ناراحت شد می گفت کاش بود می بردمش مدرسه بچه ها باهاش حرف بزنن!

این عکسی از من و باراباراست. مدیونید به من بخندید!درسخوانهوا سرد بود انگار یخ زده شدم! من و باربارا به گمونم هم سن باشیم ولی احتمالا اون جوونتره. به هرحال از من که  قشنگتره می دونم!بای بای

 

و اینک پرهام: از مزرعه که برگشتند هر بچه ای هندوانه یا خربزه ی کالی به دستش بود. پرهام هم این خربزه ی سبز رو با دستهای خودش کنده و اوورده بود. سردش بود و سریع پیشنهاد من مبنی بر نوشیدن یه لیوان چای داغ پذیرفت.

 

 

 این عکس ها مربوط به هفته ی قبله که با خواهرم و همسرش و بچه هامون رفتیم مدرسه ی طبیعت.

 

پرهام در حال نوازش کردن یه بچه گربه.

 

 

فسقلی ها به همراه محمدآقا در حال بیل زدن!

 

 

عاشقتم ارمیامحبت این صحنه خیلی کارتونیه.

 

 

اینم یه عکس از خونه ی درختی مدرسه طبیعت.

 

 

[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 23:03 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

ضایع شدن من!

به نام خدا

 

رفته بودیم دوتایی خرید کنیم. امیر رفته بود قوچان. اوایل شب بود. یه جایی رو دیدم که جدید بود. جگر و کباب با ریحون! به پرهام گفتم: می ایی بریم جگر بخوریم؟ گفت: آره گشنمه. رفتیم دم در اونجا. خالی بود. موقع شام بود ولی مشتری نداشت. اشپزهاش هم یه جوری بودن! نمی دونم چرا دلم نیومد بریم داخل. حس دلپیچه گرفتم!...به پرهام گفتم: مامان به قول بابا این جا مشتری نداره به احتمال زیاد جگرهاش تازه نیستند. می ترسم بریم بخوریم مریض بشیم. اصرار کرد که بریم و من دوباره اندر باب  تازه نبودن احتمالی جگرها و مریضی و ...صحبت کردم. اروم شد و خیلی بزرگانه فرمود: به قول سعید-دوست خیالی جناب پرهام- : الکی می گه( با لهجه ی بابا پنحعلی در پایتخت بخونید!)خندونک...من با یه جور لکنت گفتم: یعنی من دارم الکی می گم؟...ایشون فرمود: من نگفتم که سعید گفت!...بله!.....و من:خطا

 

 

عکس بالایی مربوط به روزیه که با ارمیا و پرهام و ایلمان و خواهرم و محمد آقا همسر ایشون-که به مشهد اومده بودند- رفتیم مدرسه ی طبیعت. این عکس که من ایلمان شیطون و بغلم گرفتم توی خونه ی درختی گرفته شده. خواهر عزیزم یه گزارش تصویری خوشگل از اون روز توی وبلاگ ارمیا و ایلمان - توی لینکهام هست- گذاشته. اون روز به همه ی ما خیلی خوش گذشت. عکسها رو حتما ببینید. من عاشق اون عکس ارمیا هستم که روی کاه ها دراز کشیده و موهای طلایی اش به رنگ کاه ها دیده می شده.

[ يکشنبه 4 آبان 1393 ] [ 10:52 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

پرهام و مهد کودک

به نام خدا

پرهام در ورودی مهد کودک سحرنازمحبت

 

 

[ يکشنبه 20 مهر 1393 ] [ 9:22 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

پرهام در همدان

به نام خدا

این عکس خیلی قشنگه. پرهام کنار آبشار گنجنامه همدان

 

[ جمعه 18 مهر 1393 ] [ 14:49 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

روز جهانی کودک

به نام خدا

روز جهانی کودک مبارک.

به امید شادی و سلامتی همه ی بچه های دنیا.

دختر کوچک سمت چپ منم که کنار مادر ایستادم. در سن 3 سالگی. عکس در محله ی قدیمی چشمه علی گرفته شده. محله ای که 7000سال قدمت داره. خانم خندان سمت چپ مادربزرگم است. نصیبه خانوم. ما به ایشون آبا می گفتیم- به ترکی یعنی مادر مثل آنا- ایشون در سن 64 سالگی فوت کردند. زنی مهربون و شاد و خاص. یه روزی توی وبلاگ خودم از ایشون خواهم نوشته.

دختر کنار ایشون دختر دایی منه. مادر ریحانه. ایشون الان نقش جاری من رو هم دارند1 یعنی همسر برادر امیرن.

 

[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 13:21 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

انقضای کلید!

به نام خدا

به امیر گفتم: کلیدی که دست من و پرهام هست- یعنی هردوشون- در رو باز نمی کنن و من الان مجبورم همش زنگ خونه ی خانم موسوی همسایه ی طبقه ی پایینی رو بزنم تا در رو برام باز کنن. امیر با تعجب گفت: اااچرا؟ پرهام با یه اعتماد به نفس خوشگلی گفت: فکر کنم تاریخ کلیدا تموم شده!زیبا...آره دیگه همین طوره!

و ما هم تایید نمودیم!چشمک

[ سه شنبه 15 مهر 1393 ] [ 23:27 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

پرهام و نیشابور

به نام خدا

1- پرهام و نازنین- نیشابور- دهکده چوبی

 

 

نیشابور- یه موزه ی قدیمی- ببخشید به دلیل کهولت سن! اسم مکان یادم نیست. ولی اینجا که پرهام ایستاده اول پله های یه فروشگاهه که محصولات رومیران رو می فروشه. کیقیت عالی قیمت باور نکردنی. ارزان. روم یه روستاست  نزدیک قاین. یه تعاونی بانوان داره که محصولات قشنگی رو به قیمت واقعا مفت! عرضه می کنند. حیف اونهمه هنر. مثلا من یه کیف پول  بزرگ خریدم 8 تومن. یه جامدادی 10 تومن. یه جاموبایلی 8تومن.

[ يکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 0:48 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

پرهام در کنفرانس اموزش فیزیک- سنندج2

به نام خدا

با هم رفتیم به کارگاهی که اسمش چیزی شبیه این بود: چگونه دانشمند شویم؟ من از بعضی حرف های جالب سخنران که پسر جوان دانشجوی ارشدی بود یادداشت برداری می نمودم. جناب پرهام هم از من قلمی و کاغذی خواست!درسخوان

پرهام در حال یادداشت برداری از نمی دونم چی!زیبا

 

 

[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 0:18 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

معرفی و دانلود کتاب رژیم های غذایی برای پیشگیری از سرطان در کودکان

به نام خدا

به این نشانی برید و کتاب رو دانلود کنید. به نظرم خیلی مفیده.

http://phce.org/books.html?task=view&id=50&catid=104

[ پنجشنبه 3 مهر 1393 ] [ 10:16 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

پرهام در کنفرانس اموزش فیزیک- سنندج1

به نام خدا

پرهام و دوست سنندجی اش داریوش در حال مباحثات علمی و البته ترکاندن وسایل موزه ی علم و فناوری!راضی

 داریوش آدم جالبی بود. مادربزگش برای نظافت ساختمان های دانشگاه می اومد. داریوش خونگرم و صمیمی بود. خیلی زود با امیر و پرهام و من دوست شد. یه روز بعد از ناهار دیدیمش که از بالای ساختمونی با مادربزرگش برای ما دست تکان می دادند. گفت: پرهام بیاد بازی. گفتم: ما می ریم کمی بخوابیم بعد میام بریم جلسه. گفت: خب باشه. عصر اومدیم پایین. دیدیم بچه نشسته پای ساختمون منتظر ما!...گفتم: می خواهیم بریم کارگاه آموزشی. میایی؟..گفت: اره. گفتم: مادربزرگت نگران نشن. گفت: نه گفتم با پرهامم!...رفتیم ساختمان کنفرانس ها و کارگاه ها. دلم نیومد دوتا بچه رو ببرم سر کنفرانس. رفتیم کارگاه های خلوت اون ساعت رو دیدیم. به بچه ها خیلی خوش گذشت. براشون کتاب هم خریدم. فروشنده ی کتاب و مسئولین غرفه ها- همه متفق القول!- می گفتن: خانوم این دوتا پسر شما خیلی باهوشن!

فردا سر ناهار دیدم داریوش توی سلف سرویس ایستاده و داره ظرف می ده به مردم. به آقایی که اونجا کنار داریوش بود گفتم: به بزرگتر داریوش بگید این بچه خیلی باهوشه نگذارن هدر بره.

به امید رشد و شکوفایی و بالندگی همه ی بچه های ایران و البته دنیا.

 

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 30 شهريور 1393 ] [ 9:44 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

ما هم توی جشنواره ی نی نی شکمو شرکت کردیم!(تا اطلاع ثانوی پست ثابت!)

به نام خدا

یک غذایی من بسازم چل کیلو لپ دریاری!از خود راضی

 

پرهام آشپز نی نی شکموها!

اگه می خواهید این آشپز ما براتون یه غذای خوشمزه بپزه بهش رای بدید!مژه

[ يکشنبه 10 شهريور 1392 ] [ 11:51 ] [ مامان پرهام ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد