پرهام پرهام ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

پرهام و دنیای تازه

گزارش تصویری از پرهام

به نام خدا 1- پرهام در نمای بسته! 2- پرهام در حیاط خانه ی دایی محمد. همون مکانی که بعد از ورود پرهام به دریاچه ای از آبهای آرام تبدیل می شه! 3- پرهام در کلوپ پاندا. سوارکار متفکر! 4- پرهام در حرم- روز حضرت علی اصغر(ع) 5- پرهام توی دروازه ی دبیرستان فرزانگان 4! ...
14 آذر 1392

اصطلاحات کاربردی آقای خاص!

به نام خدا 1- پرهام درحال خوابیدن: مامان من از خواب ذلت می برم!...منظور همون لذت بود! 2- خاله نسرین: پرهام مهدکودک خوش می گذره؟ پرهام بعد از جابجاشدنی دیدنی شبیه مدیر کل ها روی صندلی اش گفت: متاسفانه نه! 3- در حال بازی و گپ و گفت با دوست خیالی اش: می دونی آدم متاثر می شه!؟؟ 4- مامان من دوست دارم 3 تا تانک داشته باشم. ا- تانک واقعی 2- تانک اتوماتیک! 3- تانک خیالی. من: تانک خیالی یعنی چی؟ پرهام: یعنی تانکی که سریع هی بیاد و بره عین خیالش نباشه!!! 5- مامان توی مهد سامیار منو هل داد من خوردم زمین و پام درد گرفت! آخ آخ چقدر درد می کنه و بعد از 3-ز مهد اومده بود با یادآوری این خاطره-که بعدا معلوم شد خیالی بیش نبوده!- شروع به لنگیدن...
9 آذر 1392

پرهام نویسنده ای با خط اره ای!

به نام خدا 1- یکی از عادتهای من نوشتن یادداشته. نت برداری از کتاب ها, مجلات, نوشتن برنامه ی روزانه و هفتگی و لیست خرید و لیست وسایل سفر و...پرهام هم دچار این عادت شده و مثل من 2-3 تا دفتر یادداشت داره که توشون کارها, اسم دزدها! لیست وساحیل (منظور همون وسایله! لطفا ح با لفظ عربی خوانده شود!) و اسم من و باباش و هرکی که دوست داره و...رو توشون می نویسه. اینم یه صحنه از یادداشت برداری پرهام به خط میخی یا اره ای! چون خیلی دندونه داره! 2- پرهام داشت خمیر بازی می کرد منم داشتم کارهام رو انجام می دادم. با خوشحالی اومد پیشم و گفت: مامان من لاک زدم! گفتم: وای دوباره با ماژیک ناخن هاتو رنگ کردی؟ گفت: نه نگاه کن! ...من: ولی خدایی خیلی خوشم ا...
29 مهر 1392

استدلالهای منطقی از نوع خاص!

به نام خدا 1- وسط روز. من: پرهام این قدر بالا و پایین نپر خانم موسوی اینا خوابن! پرهام: مامان! جغدا کی می خوابن؟ من: خب روزها می خوابن شب ها بیدارن. پرهام در جالی که انگشت اشاره اش رو به نشانه ی تفکر و البته تفهیم من تکون می داد: فک کنم خانم موسوی اینا جغد باشن! من: 2- آقا مجید رو که یادتون هست؟ همون آقای مهربان بخت برگشته ای که اومده بود خونمون برای تعمیر لوله و پرهام مغز ایشون رو خورد! یه بار دیگه ایشون برای تعمیر بخش دیگری از لوله های خونه! اومدند اینجا. و البته با یه عالمه انگور خوشمزه. دستشون درد نکنه. جای شما خالی نباشه پرهام طبق معمول سر ایشون رو با حرف زدن و سوالهای متوالی برد! مثلا می گفت: نمی خواهید کمکتون کنم؟ منم چکش...
20 مهر 1392

تخیلات کودکانه!

به نام خدا چند وقت قبل پرهام رو برده بودیم کلوپ پاندا. پرهام به انتخاب خودش رفت تا کاردستی درست کنه. بعد هم یه کلاژ در حد المپیک خلق کرد! سنگ ها رو رنگ زد و چسبوند و گفت: اینا مثلا ماهی اند. پارچه ها رو برید و چسبوند و گفت: اینا مثلا کوسه ان!...بعد قلم مو رو برداشت و یه رنگ آبی الکی زد و گفت: اینا مثلا اقیانوس اند!...بعد دو تا نقطه هم تق گذاشت سمت چپ کلاژ. خانومه مسئول غرفه پرسید: اینا چیه؟ پرهام: یه غواصه!...خانومه: پس بقیه اش کو؟ دست و پا و بدنش؟...پرهام: همه شو کوسه خورده!...خانومه و ما: ... اینم اون اثر هنری! و اون دو چشم ابی سمت چپ  کلاژ هم بقایای اون غواص بخت برگشته! ...
18 مهر 1392

پرهام به خانه ی امام رضا(ع) می رود!

به نام خدا دیروز بالاخره بعد از مدتها رفتیم زیارت. چون بابا امیر کلاس داشت من و پرهام بعد از آماده شدنی طولانی! رفتیم حرم. چند تا ساندویچ کوچولو و یه ظرف پر از میوه های تکه شده و کمی هم شیرینی کنجد و عسل برداشتیم و رفتیم. جای شما خالی. خیلی خوب بود. پرهام نمی خواست که برگردیم حتی پیشنهاد داد که من دیگه نمی رم مهد فقط می یام خونه ی امام رضا! راضی اش کردم که بریم خونه و باز هم برگردیم. شب داشتم تلفنی با پدرم صحبت می کردم؛ گفتم: جاتون خالی با پرهام رفتیم حرم. پرهام از توی هال داد زد: حرم نه خونه ی امام رضا. روز تولد امام مهربانی ها مبارک. توی بنرهای تبلیغاتی یه سوال از مشهدی ها پرسیده شده که چرا ایشون بهترین همسایه اند؟ و جواب من اینه: ...
27 شهريور 1392

پرهام و رکوردی که جابجا شد!

به نام خدا  به این عکس خوب نگاه کنید! به هارمونی لباسهای پرهام! و نوع فیگورش کنار شن کشی که باهاش نشست و خاک باغچه ی خونه ی مامان بزرگ رو ریخت به هم! ...بله!..شب قبل از این روز ما شام به منزل عموی پرهام رفتیم. جای شما خالی. مثل همیشه به من که خیلی خوش گذشت البته با یه اتفاق خیلی ساده این مهمانی برای من ماندگار شد!... عمو علی تازه خونه شون رو عوض کردند. مبارکشون باشه. ما برای دیدن منزل نو رفته بودیم. پرهام توی راه بغلم خوابید. داشتم با عمه مهین صحبت می کردم که یهو احساس کردم گرم شدم!...بله تا ته لباسهام! گرم شد و خیس! رسیدیم اونجا و من بعد از خوابوندن پرهام روی رختخوابی خاص! حمام خونه ی ریحانه اینا رو به عنوان اولین مهمان افتتاح نمو...
23 شهريور 1392